با خستگی راه میرفتم
پشت سرم را نگاه کردم
به نظر میآمد که دارم با طنابی میکشم
تپهی اندوه را با دستِ راستم
و کوه امید را با دستِ چپم
مرام المصری
خدا رو شکر اینجا چراغی روشن است...مزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آنبرای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
سلامشیءٌ ما ینقصنی،رُبَّما أمل، رُبَّما نسیان، رُبَّما صدیق، رُبَّما أنامن چیزی را گم کرده ام،شاید امید... شاید فراموشی... شاید دوست...شاید خودم...
خدیا شکر اینجا اینجا چلچراغی روشن است یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور جان برادر
به به... آقا سلامارادت دارم تو دل مانشتی برادر جاناجاره هم نمیدیاز من رمقی به سعی ساقی مانده است..
خدا رو شکر
اینجا چراغی روشن است...
مزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آن
برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
سلام
شیءٌ ما ینقصنی،
رُبَّما أمل، رُبَّما نسیان، رُبَّما صدیق، رُبَّما أنا
من چیزی را گم کرده ام،
شاید امید...
شاید فراموشی...
شاید دوست...
شاید خودم...
خدیا شکر اینجا اینجا چلچراغی روشن است
یوسف گمگشته باز اید به کنعان
غم مخور جان برادر
به به... آقا سلام


ارادت دارم
تو دل مانشتی برادر جان
اجاره هم نمیدی
از من رمقی به سعی ساقی مانده است..