دیدن شعری از مرحوم گلسرخی در وب یکی از دوستان مرا برآن داشت تا متن دفاعیه وی را در اینجا (از رضا مرادی غیاث آبادی)بیاورم.وشما را دعوت میکنم تا چگونگی دستگیری ومحاکمه ی این مردآزاد اندیش وانسان دوست را درکتاب"محاکمات سیاسی در ایران"از بهروز طیرانی مطالعه فرمایید. ادامه مطلب ...
دیدن جهان در قالب یک رویا بسیار خوب است،آن هنگام که دچار کابوس می شویداز خواب برمی خیزیدوبه خود تسلی می دهیدکه تنها یک خواب بوده است...چه بسیار گفته اند دنیایی که در آن زندگی می کنیم،تفاوت چندانی با رویا ندارد.
"طریقت سامورایی".جیم جار موش ادامه مطلب ...
میدانم به کجا شلیک کرده ام؛
دستت را روی قلبت بگذار.
تو،
دیگر،
خوب نخواهی شد...
مریم بودکه خدارابه زمین فرودآورد
ودرچهره ی انسانش ساخت.
وقیصربودکه برصلیبش بالابردوبه چهارمیخش کشاند...
امابازمریم بود،
اوخداراازآسمان به زمین فرودآورد
واز زمین به آسمانِ دار بالابرد
واین بارخدا ازفراز دار،بازبه آسمانِ تنهایی خویش صعود کرد. شریعتی
...یه شب مهتاب،ماه میادتوخواب
منو می بره ،ته اون دره
اونجا که شبا،یکه وتنها
تک درخت بید،شادوپُرامید... شاملو
"همیشه دردها ازجایی شروع می شوند،این آغازدوست داشتن است"
.
.
سلام ، یک نفرداشت باخودش تنها زیریک سقف زندگی می کرد.
مدتییه ازمنطقه های مسکونی که بیرون می زنم،واسه سگای کنارجاده بوق می زنم واونا (لابد)باحیرت نگام می کنن،منم بِروبِر نگاشون می کنم ،فکرکنم دارم دیونه می شم....آره....
-آه،قلب عزیزم
صبور باش
به رویت نیاور،
انگار نه انگار...
توی 2تاجشنواره ی شعرو داستان شرکت کردم.دربخش آزادشعر،باسپیدی حائز رتبه شدم ودیگری دربخش داستان بسیارکوتاه آیینی(درنبود غولها)همچنین...که درادامه آمده ،وقتی مانده بود ،بخوانید.
-دوست داشتن ،
مگرچه چیز تازه ای داشت
که مدام تکرارش می کنی؟
ادامه مطلب ...کتاب جدیدی بدستم رسیده از *نیکلا گریمالدی*استاد ممتازفلسفه سوربن٬تکه های ازآن:
...ازانجاکه مادیگرنمی دانیم چه می خواهیم٬چه را دوست داریم٬به چه ارج می نهیم٬وچه رامی ستاییم٬دیگرنمی دانیم که خود چه هستیم...تصورمی شدگذشته چیزی است که دیگروجود ندارد.اکنون دریافته ایم که ماخودگذشته ایم٬زیراخود را درزمان حال ندیدن به این معناست که تنهاردپایی درآن داریم.گرچه درحال زندگی می کنیم اماازآن بیرون رفته ایم.زمان حال دیگرزمانه ی مانیست.بی گفتگوپیرشده ایم زیرابرای پیرشدن نیازی نیست که خوددگرگون شویم٬کافی است زمانه دگرگون شودوزمانه پیوسته چنین میشود.پیرشدن٬از زمانه ی دیگرشدن٬ازنسل دیگرشدن است.پیری به تغییرسن نیست٬زیاددریک سن ماندن است...
ادامه مطلب ...روز کارگر :
پیک نیکی ما چه آه سردی دارد
بیچاره پدر،چه روی زردی دارد
امروز خدا خانه ی ما مهمان بود
فهمید گرسنگی چه دردی دارد.
ازمعدن وکوه ،پدر برمی گشت
بازحمت بسیار سحر برمی گشت
یک کوه غم ودرد به روی دوشش
بامورچه های کارگر،بر می گشت.
وقتی همه ی دغدغه ی ما نان است
بر گرد بگو کجا ی ما انسان است؟!
دریای عمیق درد ورنج است پدر
چشمش به کدام نیمه ی لیوان است...
مگه ما چند بار به دنیا می یایم؟مگه چند بار از دنیا می ریم؟می گن درست لحظه مرگ، ۲۱ گرم از وزن اونی که داره می میره کم می شه.
مگه ۲۱ گرم چقدر ظرفیت داره؟ مگه چی از ما کم می شه؟مگه چی می شه اگه ما ۲۱ گرم از دست بدیم؟با رفتن اون ۲۱ گرم چی می شه؟مگه چقدر ارزش داره؟
۲۱ گرم، وزن یه سکه پنج سنتی یه،وزن یه مرغ مگس خواره، وزن یک تیکه شکلات. مگه ۲۱ گرم چقد وزن داره؟ این ۲۱ گرم که از ما کم می شه، وزن روح ماست.
واقعا ۲۱ گرم چقدر وزن داره؟.مگه وزن بودن و هستی ما چقدره؟ همین ۲۱ گرم؟؟!!....
(فیلم ۲۱گرم)
"مصیبت در لحظات اول کشنده نیست . ضربه آنچنان شدید است که نمی توانی درست درک کنی چه بر تو گذشته است . اما زمان! زمان که می گذرد تازه می فهمی که بر سرت چه آمده است . زخم به جای التیام گسترش می یابد و همه روح و قلبت را در تسخیر خود می گیرد ."
روزهای برمه- جرج اورولتصمیم گرفتم تا ظهر توی رخت خواب بمانم . شاید تا آن موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم
عامه پسند/چارلز بوکفسکی
هر وقت کسی را می بینم
که وارونه در آب ایستاده
خنده ام می گیرد
هر چند نباید بخندم
چون شاید در جهانی دیگر، دیاری دیگر
زمانی دیگر
او راست ایستاده باشد
و من وارونه.
«شل سیلور استاین»
بر سر در کاروان سرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا ،خلق
روی زن بی نقاب دیدند ادامه مطلب ...خوبی زندگی بیشتر در این است که یک مرگی هم در انتهاش هست .
نیمه تاریک ماه-هوشنگ گلشیری
هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است . فقط رفت و آمد است . افت و خیز است . معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق!
رومن گاری/خداحافظ گری کوپر
ازشعرهایم انتقام می گیرم،
شعرهایم مرا نمی فهمند!
یکایک آنهارا خواهم کشت،
اگرنتوانستم،
تا ابد
کینه اشان را بِدل
خواهم گرفت!!...
وقتی برگشتم، دیگرنبودم
سال هامی شد،رفته بودم.
دوست عزیزم*احمدهاشمی*
بیچاره بند رخت،
نمی دانست
به گنجشک جا دهد
یا رخت؟!
شاعری شعرش را
به حکومت بخشید
کلمات شعرش
همه گردن زده شد.
پدرت می گفت:می دانی چراماهیگیران شنا یاد نمی گیرند؟برای اینکه اگر قایقشان طعمه امواج دریاشدفوراْغرق شوندوفرصت آنرانیابندتازجربکشند.
دیشب تمام شب دیده برهم ننهاده وبه آنچه اوگفته بودفکرکردم وبه کسانی که درهمان آغازکار چون کشتی شکستگان از میان مارفتندغبطه خوردم،به کسانی که فرصت ان رانیافتندتابمانندوبه سرنوشت مادچارشوند.
من خودنظربه اینکه مقاومت کردم،خسته ازنبرد،سرانجام به این حقیقت پی بردم که تمام آن تلاشها بیهوده است...اکنون انتظارمی کشم.
"رافائل چیربس" نگاهی به چپ از درون
تاده شمردن کافی نیست
باید دور می شدی
خیلی دور
برای گم کردنت
تاهزار هم خواهم شمرد.
*؟*
تجربه ام حکم می کندوقتی کسی باتمام قوا میکوشدبه چیزی برسد،نمی تواند،و وقتی باهمه ی توان ازچیزی می گریزد،معمولاْ همان سر راهش سبز می شود.
* هاروکی مورا کامی*
به سرش زده باد
نگاهش کنید!
چگونه میان درختان می دود،وسرش را به پنجره ها می کوبد
به سرش زده باد
دستش را
به دهان کنجشک هاگذاشته نمی گذاردسخنی بگویند
آب حوضچه رابهم می ریزد
فرصت نمی دهدکه گلویش راماه تر کند
به سرش زده این برهنه گرمازده...
گفته بودم طوری بیایی که بوی تو رابادنشنود
دیوانه شده این پسر
پیراهن تو رابه دهان گرفته ،کجامی برد؟
*زنده یاد شمس لنگرودی*