عاشقانه های آدم برفی
مانده تابرف زمین آب شود...
 
 

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1391/02/24 :: 5:59 PM ::  نویسنده : آدم برفی

یک هنرمند غیر از کاری که می کند نمی تواند بکند ، باید نقاشی کند ،  به عنوان دلقک دائما در حال کوچ باشد ،  از سنگ یا گرانیت چیزهای ماندنی بتراشد . یک هنرمند مثل زنی است که کاری جز عشق ورزیدن نمی داند و گول هر نره خر کوچه گرد را می خورد.
زن ها و هنرمندان بیش از هر موجود دیگری به درد استثمار می خورند و هر نماینده ای میان یک تا نود و نه درصد جاکش است . زنگ تلفن زنگ یک جاکش بود ...!
       
"هاینریش بل . عقاید یک دلقک . ص 135"


ویک غزل زیبا از سیدکاظم رضا زاده


مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند
از اینکه سخت در به درم حرف می زنند

مردم از اینکه من به خودم پشت کرده ام
از حالِ  خویش بی خبرم حرف می زنند

حق با درخت بود سکوت همیشه سبز
با این گمان که کور و کرم حرف می زنند

از شاعری که عقده ای چشمهای توست
از پاره پاره ی جگرم حرف می زنند

من با شما که حرف ندارم ولم کنید
با من کبوتران حرم حرف می زنند

سنگ گناه اینهمه چشم بدون شرح
با نازکای بال و پرم حرف می زنند

مردم از اینکه من به تو دل بسته ام عزیز
می خواهم از تو دل ببرم حرف می زنند

باور کنید چلچله های ِ  یتیم شهر
با من که سخت بی پدرم حرف می زنند

مردم به حال و روز بدم خنده می زنند
مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند



1391/02/19 :: 4:06 PM ::  نویسنده : آدم برفی

پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

...

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور که نیستی بمانی ...ولی نرو

                                       مهدی فرجی



1391/02/14 :: 11:53 AM ::  نویسنده : آدم برفی

تهران مانند زنی است که پاهایش را روی هم می گرداند و سیگار «کنت» می کشد، عینک دودی می زند و «ودکالایم» می خورد؛ «بی کینی» می پوشد و حمام آفتاب می گیرد، اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از اُملّی و سبک مغزی و حمق و پرمدّعایی و شلختگی و ورّاجی او، آدم تا سر حدّ مرگ ملول می شود...!

                         دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن



1391/02/12 :: 11:23 PM ::  نویسنده : آدم برفی

یادت میاد...؟من که همه چیش یادمه،بچه هاتو دیدم .دارن بزرگ میشن...ولی دل من کوچیک وکوچیکتر....چقدر حال وروزام مث این ترانه ی حسین غیاثیه:


ده سال بعد از حالِ این روزام

با کافه های بی تو در گیرم
گفتم جهانِ بی تو ینی مرگ
ده ساله رفتی و نمیمرم

ده سال بعد از حال این روزام
تو ، توو آغوشه یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست!
تو بهتر از قرصای اعصابی

ده سال بعد از حال این روزام
من چهل سالم میشه و تنهام
با حوصله قرمز سفید آبی
رنگین کمون میسازم از قرصام

میترسم از هرچی که جا مونده
از ریمل با گریه هات جاری
از سایه روشن های بعد از من
از شوهری که دوستش داری

گرمِ هماغوشی و لبخندی
توو بستر بی تابتون تا صبح
تکلیف تنهاییم روشن بود
مثله چراغ خوابتوون تا صبح

یه عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم توی یه کافه
بارون دلم میخواد هوا اما
مثه موهای دخترت صافه

 

                                



1391/02/06 :: 12:11 PM ::  نویسنده : آدم برفی
 ۱
 نه به خاطر شعر

 نه به خاطر جور دیگر زیستن

خانه ی من
  برای دو نفر کوچک بود
 به همین خاطر تنها ماندم ...!
   
    "رسول یونان"
۲

در صورتى که اهلى ام کنى و با من عهد و پیمان ببندى، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بیایى، من از ساعت سه بعد از ظهر حس مى کنم که خوشبختم.هر چه ساعت پیشتر مى رود، خوشبختیم بیشتر مى شود.در ساعت چهار به هیجان مى آیم و نگران مى شوم و آن وقت قدر خوشبختى را مى فهمم.

                "شازده کوچولو . آنتوان دو سنت اگزوپری"

۳-

آنگاه که خسته شدی
آنگاه که از پای درآمدی

مهم نیست.
باز هم مقاومت کن
باز هم بجنگ و شکست بخور.

این بار شکست بهتری خواهی خورد!!!
      
                                              "ساموئل بکت"


1391/01/27 :: 7:17 PM ::  نویسنده : آدم برفی

به کویت با دل شاد آمدم باچشم تر رفتم

بدل امید درمان داشتم درمانده تر  رفتم

توکوته دستیم می خواستی ورنه من مسکین

براه عشق اگر از پا درافتادم بسر رفتم

نیامد دامن وصلت بدستم هرچه کوشیدم

زکویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حریفان هریک آوردندازسودای خود سودی

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که توکی آمدی ایدوست کی رفتی

به من تامژده آوردند من ازخود بدر رفتم

توقدر من ندانستی وحیف ازبلبلی چون من

که ازخارغمت ای تازه گل خونینه پَر رفتم

مرا آزردی وگفتم که خواهم رفت ازکویت

بلی رفتم ولی هرجاکه رفتم دربدر رفتم

بپایت ریختم اشکی و رفتم در گذار من

ازاین ره برنمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی؟

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم.              ه . ا "سایه"





1391/01/18 :: 6:01 PM ::  نویسنده : آدم برفی

این مرد...

جهانی راتصورمیکند
که درآنجا
هیچ کس دلتنگ نیست
هیچ کس قربانی نمی شود،
وهیچ کس غریب نیست....
  رابرت هایدن
                            

زنده هستی و زنده خواهی ماند, توی دنیای آبی بد رنگ

قرمزت جیغ میزند به تو که, فکر یک جنگ باش, تنها جنگ!

 

باز داری به گریه می افتی، لرز لبهات  بوی غم دارد

بیخیالش نمیشوی که چرا؟؟؟ زندگیت بهانه کم دارد؟؟؟ 




ادامه مطلب ...


1391/01/14 :: 00:13 AM ::  نویسنده : آدم برفی

خسته ام،


مثل در آغوش کسی جانشدن...



1391/01/11 :: 3:33 PM ::  نویسنده : آدم برفی

چقدر دورو بَرِ آدم آشغال زیاده!...نه آدم.


دلم تنگ شده واسه آدمیزاد...این همه دیو خستم میکنه...



1391/01/05 :: 4:39 PM ::  نویسنده : آدم برفی

پس زانوچه نشستی؟

پاشوجونم،دیگه اون اشکاروپاک کن

غمارویکسره خاک کن.

عزیزم،جون دلم،حیفه آخه اون چشم قشنگت

کودیگه اون آب ورنگ؟

برای کی؟برای چی؟

چراگلبرگ لطیف گونه هات مخمل زرده؟

چرا اون دل که به پاکی مث بارون بهاره،

دیگه ،هیچ طاقت نداره

دیگه ازعالم وآدم ،اززمین،ازآسمون،

حتی ازدل های پاک ومهربون،ازهمه سرده؟

حیف چشمای قشنگت،گریه کی درمون درده؟



ادامه مطلب ...


1390/12/27 :: 12:25 PM ::  نویسنده : آدم برفی

همین که می گذاری پا به دنیا بی خبر شک کن

چه طوری ناگهان پیدات شد این دور و بر شک کن

بگیر از هر نظر زیر نظر بالا و پایین را

زیاد اما نرو بالا کمی پایین تر شک کن

به چشم طفل هر چیز ابتدا ناجور می آید

اگر یک وقت برخوردی به مشتی جانور شک کن

عزیزم گریه هنگام به دنیا آمدن بد نیست

ولی وقتی شود مبنای تاریخ بشر شک کن



ادامه مطلب ...


1390/12/21 :: 10:10 PM ::  نویسنده : آدم برفی

                 به ویکتور خارا،شاعرشهید شیلیایی

وقتی هرگوشه این شـــــــهر             پُر تزریقی ومعتـــــــــــــاد

وقتی شــــــاعرِســــــــیاست             به مســـــافرکشی افتاد

وقتی باتوم وکشـــــــــــیده                زده تو غرور مـــــــــــــردم

وقتی ضجه ی شکنجـــــــه                توی این همه صدا گـــــم


وقتی پرونده ی بـــــــــــره                   زیرِ دستای یه گرگـــــــــــه

جایی که چرا وامـــــــــــــا                   غلــــطی خیلـــــــی بزرگه

وقتی کودکِ خیـــــــــــابون                  نصه شب آدامس به دسته

اونکه مسئول ومدیــــــــره                   یاخمــــاره،یاکه مســــــته





ادامه مطلب ...


1390/12/17 :: 8:26 PM ::  نویسنده : آدم برفی

امیرکبیردرطول ۳سال و۳ماه و۲روزی که صدارت رابرعهده داشت،اصلاحات بسیارعظیمی ازبالاشروع کردکه پای آن درتمام جهات دیده میشود.اماسوال اینجاست که آیاجنگیدن درچندین جبهه وکشاندن آنهمه جریانات،عناصر،اقشاروگروههای ذی نفوذبه مخالفت باخوداجتناب ناپذیربود؟آیاامیرنمی توانست

معتدلتروانعطاف پذیرتروآرامترگام بردارد؟...به هرحال دربررسی عملکردامیربامخالفین در زمانیکه برسر

قدرت بود،گونه ای یکدندگی،عدم بردباری وسرسختی به چشم می خورد.او آشکارا حوصله وتحمل

مخالفت بااصلاحاتش  رانداشت.

دکترکاتوزیان دراین باره می گوید:"(او)درپیشینه ی اجتماعی,مقام نظامی,جاه طلبی های شخصی وروشها وآرمانهای شبه مدرنیستی,به گونه ای شگفت انگیز به رضاخان پهلوی می ماند.جای تردید

نیست که اگراوزنده مانده بود,دراسطوره شناسی تاریخی ایران اینک ازاوبعنوان عامل یکی ازقدرتهای

بیگانه ومستبدی بیرحم یادمیشد,همانطورکه رضاخان اگردرآن سالهای اول ناکام یانابودمیشد,بی گمان امروزه همچون قهرمانی بزرگ که قربانی امپریالیسم وارتجاع داخلی شده است,مورد ستایش

قرارمی گرفت."

                                     سنت ومدرنیته*صادق زیباکلام*1380



1390/12/16 :: 10:46 PM ::  نویسنده : آدم برفی

سرابه بودنِ باتو،دیگه روشدکه دریــــــــانیست

دیگه دل کندنِ ازتو،برام پایان دنیـــــــــانیست

چه معصوم باورت کردم،منِ دیونه ی ساده

بیاازپشت مه بیرون،نقابـــت دیگه افتاده

واسه برگشتنت دیره که دستات پرُ ز تقصیره

واسه دل کندن از تو،دیگه گریه ام نمی گیره

بهای بودن باتو،گذشـــــتن ازجوونـــــــــــی شد

دریغافصل سبزمن،پُر ازبـــــــــــــرگ خــــــــزونی شد

تهِ هرجمله ازحرفات،یه بن بست ویه شایدبود

سَرِهرخواهشت حتی،یه اجبارو یه بایدبود

خیال کردم رفیقـــــــی تو،خیال کردم وفــــــاداری

می خواستم سقف من باشی،ولی افسوس آواری

سرابه بودنِ باتو،دیگه روشدکه دریــــــــانیست

دیگه دل کندنِ ازتو،برام پایان دنیــــــــــانیست.

                                         کافه  نادری  *شاهکاربینش پژوه*   ۱۳۸۳       



1390/12/16 :: 4:09 PM ::  نویسنده : آدم برفی

۱

گلهای پژمرده

پشت چراغ قرمز

دخترک پابه ماه.

۲

بره آهو به دنبال مادرش،

دودکباب.

۳

سایه ای

آویزان ازدرخت

پسرهمسایه.

۴

ماه

کم دارد،

امشب.         

              دکترخواجه علی



1390/12/15 :: 3:39 PM ::  نویسنده : آدم برفی

ازمن سوال نکـــــــن

جواب همه ات را

بلدنیستم که بمیرم!

اینکه چشمهایتان آبی نیست

اینکه بوی تندعرق نمی دهید

اینکه ناخن هایتان را

ناشیانه درمغزم رژه می روید

اینکه...

ازمن سوال نکــــــن،

من اولین قطره ای بودم

که ازآسمان افتاد

من اولین جنازه ای بودم

که روی آب آمد.


ادامه مطلب ...


1390/12/08 :: 5:15 PM ::  نویسنده : آدم برفی
فرصتی اگر مانده باشد
دست می برم توی شیشه ی ساعت
عقربه ها را بر می گردانم
به پنج شنبه ی یک پاییز
و سیب را می گذارم
... توی بشقاب
به اندازه ی یک بوسه
چاقو
دو نیمه
دقیقه شمار را می خوابانم
تو را در این سطر
توی شیشه ی عطر
خلاصه می کنم
حرف هم نه
هیــــــــــــــــــــس!
بوسه هایمان تازه خوابیده اند...
                                                         فاطمه روحی               


1390/12/08 :: 10:11 AM ::  نویسنده : آدم برفی
آدمها چه موجودات دلگیری هستند
وقتی سوزنشان را نخ میکنی
تا برایت دروغ ببافند ...
چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی
و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد

از آدم ها دلگیرم
که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند
و بد هایشان را در جیب های لباس هایی


ادامه مطلب ...


1390/11/29 :: 00:54 AM ::  نویسنده : آدم برفی

مرا تبار خونی گل ها

به زیستن متعهد کرده است،

می دانی؟

                            فروغ



1390/11/28 :: 10:56 AM ::  نویسنده : آدم برفی

بس که شکسته ام،

به هرترک خورده هم

حسادت می کنم!



1390/11/27 :: 6:23 PM ::  نویسنده : آدم برفی
به سلامتی تشک؛

بااینکه بیشتر اوقات پشتت بهشه،
ولی هیچ وقت پشتتو خالی نمیکنه.



سلامتی بهروز وثوق که گفت:

رفیق آلوچه نیست بهش نمک بزنى
عاشقت نیست بهش کلک بزنى
رفیق مقدسه,باید جلوش زانو بزنى...!


1390/11/27 :: 6:10 PM ::  نویسنده : آدم برفی

خدایا نوکرتم،ماروبفرست مرحله ی بعدی،

این مرحله که همش غوله....



ازدیو و دد ملولم وانسانم آرزوست...



1390/11/27 :: 09:47 AM ::  نویسنده : آدم برفی

صدای گریه سرِ چندغصه ی الکی

ببین!ولش کن ویک کم بخندقلقلکی!

دوچشم ترشده راپاک کن ازاین دفتر

دوچشم خشک مراهم ببربده نمکی!!


*

ازاین شب مگسی می خزم به آغوشت

بفهم این را که زنده ام به خاطرکی!

بدون دلهره ازمنطق زمان ومکان

توبادقایق من تاهمیشه!مشترکی

دلم گرفته،فقط خواهشاْبخندعزیز!

[صدای خنده،سپس هق هق قایمکی]

                                            فاطمه اختصاری


دوچیزپایان ندارد :

حماقت انسانها وپهنه ی کهکشانها؛

که البته درموردکهکشانهامطمئن نیستم!

                                                  اینیشتین



1390/11/25 :: 10:56 PM ::  نویسنده : آدم برفی

اگه شجاع دل،فیلسوف،نویسنده،جادوگر،ثروتمند،کارگر...هم،باشی:


از یک زن زاده شدی،

نیاز مندمحبت یک زن هستی،

نیازبه تائید یک زن داری،

نیاز به صدای یک زن داری،

نیاز به بوییدن یک زن داری،

نیاز به حس کردن یک زن داری،

نیاز به نوازش های زنانه داری،

نیاز به بوسه های زنانه داری،

نیازبه گرمای زنانه داری،

نیاز داری گاهی نوازش کنی مو های زنانه ای را...




ادامه مطلب ...


1390/11/25 :: 11:56 AM ::  نویسنده : آدم برفی

سوار ِ زخمی، از جنگ، داشت برمی گشت

سوار اسب... که نه! مرد توی ماشین بود

هوای یخ زده ی شب به صورتش می خورد

و برف داشت می آمد... و شیشه پایین بود

به جاده زل زده بود و به نور و تاریکی

به خود، به حرکت ِ اشیا، به شهر بدبین بود

گرفت در بغلش ساک خاک خورده تری

و گریه کرد به آهستگی، که غمگین بود



ادامه مطلب ...


   1      2   >>